خرید ساعت مچی

|

صفحات پاپ آپ popup window

نامه هایی برای خدا - اعترافات تکاندهنده - بهنام فرهادی
X
تبلیغات
رایتل

بهنام فرهادی

نامه هایی برای خدا - اعترافات تکاندهنده

بهش گفتم از چشات خوشم میاد، دوسشون دارم...کــــــــاش من چشای تو رو داشته باشم. 
گفت: نمیشه که! تو خودت چشم داری!
گفتم میدونم...راستش! لااقل کنار من بمون، برای همیشه، میخوام تا ابد نگات کنم. کنارم میمونی؟

گفت: نه! چشای خودمه، دوس ندارم نگاشون کنی. هـــــــــــوم!!!

مات و مبهوت...دهنم قفل شده بود...چشامم خیس.

یهویی ی صدایی سکوتو شکست...
ی چیزی تو سمت چپ بدنم ترک خورد...ش ک س ت!!!
تاریخ ارسال: دوشنبه 15 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:22 ق.ظ | نویسنده: بهنام | چاپ مطلب
نظرات (1)
سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1391 01:41 ق.ظ
الــــــــی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده
انگار کـــه طوفان غــــزل در تو وزیده

دریاچه ی موسیقی امواج رهایـی
با قافیه ی دسته ی قوهای پریده

اینقدر که شیرینی و آنقدر که زیبا
ده قرن دری گفتن ،انگشت گزیده....



منتظر شنیدن بقیه اعترافات هستیم....
پاسخ:
فوضولیت گل کرد!!!

یا داستان خوب بود؟؟؟
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد